حرفهایی برای نگفتن...

حرف آخر باران : زمین را شستم دوباره آغاز کنید...

باران آمد...

باران آمد...

باران نقطه چینی تا خدا...

بازهم آمد تا دلهای غم دیده ای شاد کند و بگویید هنوز خدایمان هست همینجا کنار تو

اندوهگین مباش

آمد تا دلت را دلتنگ کند...اخر دلتنگی زیباست...

دلتنگی همان پله ی رسیدن به خداست...

ببار بارانم ببار...

روزهای خاکستریم را دوباره طراوتی ببخش...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

یک لحظه بیندیش...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

اسمان کویر..."بازگشتم برای تجربه های ناب"

اشک رازیست...

لبخند رازیست...

عشق رازیست...

اشک آن شب لبخند عشقم بود...

"شاملو"

دریافتم زمان زیادی برای زیستن ندارم...

و هنوز خیلی چیزهاست که می خواهم تجربه کنم...

روزها با خود اندیشیدم از این فرصت کم استفاده کنم یا بنیشیم و منتظر پایانی بی ثمر باشم...

اما قلبم بی تابی می کند تکاپو را می خواهد اوج گرفتن را می خواهد و با وجود تمام زنجیرها و فرصتی کم نمی خواهد از پای بنیشیند...

دلم می خواهد یک شب را به صبح برسانم زیر آسمان پر ستاره ی کویر...آنجا که فقط حضور خدا را حس میکنی و عجیب لذتی دارد "عبادت کردن" و دعا میکنی که هرگز صبح نشود...

دلم می خواهد قبل از رفتنم پرواز کردن را بیاموزم...انجا که روح غوطه ور می شود و سبکبال...

اری خیلی چیزهاست که میخواهم بیاموزم قبل از رفتنم...

و اول از همه عاشقی را...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

عنوانی برای این مطلب پیدا نکردم....

 

این روزها پر شده ام از بغضهای فرو خورده...

پر شده ام از سوالات بی جواب...

مثل شناگری که وسط یک اقیانوس گیر کرده است و هر چه دارد شنا میکند به ساحل نمیرسد...

باید بروم...یا سرپا می مانم و برمیگردم یا دیگر برنمیگردم...

دوستان عزیز که تمام این روزها دست نوشته های من را خواندید...تلخی تمام حرفهایم  را ببخشید دوست داشتم با فکر به کارهایمان کمی به خودمان بیایم...

به من قول دهید...

دوست داشتن  را تجربه کنید بی توقع و بی تعصب...

مهربان باشید بی چشم داشت...

سو حسن داشته باشید به جای سوظن...چون ما جای دیگران نیستیم

عاشق باشید بی بهانه...

و مهمتر از همه چیز...همیشه امیدوار به رحمت خداوند...

خدایی که عاشق همه ی ماهاست...چه خوب باشیم چه بد ما را جزئی از خودش میداند عاشقانه دوستمان دارد...

هر بنده ای یک معشوق خداست...در پی شکستن قلب هیچکسی نباشیم و اگر کسی آزرده خاطرمان کرد پناه ببریم به خدایمان...از او بخواهیم سبکمان کند و صبورمان کند

و برای تمام آنهایی که قلبمان و روحمان را شکستند دعا کنیم روزی بخاطرشان بیاید که باید انسان بمانند

و اما قول دهیم به خودمان...

که هیچ قلبی را ازرده خاطر نکنیم...قلب است موجودی ظریف و شکننده

اگر بشکند دیگر مثل روز اولش نمی شود...حتی اگر ببخشد اما "فراموش نمیکند" حتی اگر صبور شود اما همیشه در خلوت خودش عذاب می کشد

پس مواظب باشیم...راه سختی است خوب بودن و خوب ماندن

اگر عمری بود بازمیگردم...

لبریز از عشق به خدای متعال باشید...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

همه حق دارن...

باور کنیم همه توی این دنیا حق زندگی دارند...حق آرامش داشتن...

حق در رفاه بودن...حق محترم خطاب شدن...

اشتباه نکنیم ...حق دارند نه اینکه قابل ترحم باشن...

اجازه نداریم به کسی ترحم کنیم...اجازه داریم "دلجویی" کنیم...

ای خدا...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

انسان...

انسان فواره ایست که از قلب زمین عصیان میکند و در این جستن شتابان و شور انگیز ،هرچه بیشتر اوج میگیرد پریشان و تردید زده تر میشود...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

دل نوشته ساکار "راستی عید داره میاد فکرشو کردی...؟؟؟"

 
خیلی گشتم تا برای حرفهای دلم یک تصویر پیدا کنم...زیباترین تصویری که پیدا کردم این بود
در ظاهر فقط یک تصویر کارتنی و شاید تا حدودی خنده دار...
اما
اما
بیانگر یک واقعیت تلخه...مثل همیشه
از حرفهای تلخ این روزهای من دلگیر نشو...
همه این حرفهای تلخ فقط یک دلیل داره...تا به خودمون بیایم...
یه روز بشینیم حساب کنیم ببینیم با خودمون چند چندیم تو این دنیا...

بریم سراغ دلنوشته ی امروز...
سر به بازار زدی؟؟؟؟
صد در صد که رفتی ...بازار عیده مگه میشه نرفت...
قیمتهای سرسام آور دیدی دیگه؟؟؟
شده از خودت بپرسی فلسفه ی این خرید و تازه کردنها چیه؟
وسایل خونه عوض میشن...دکوراسیون تغییر میکنه...لباس نو خریده میشه و .....
راستی چرا؟
می خوای بگی سال جدیده؟؟؟
خب باشه...همه ی روزها که شروع میشن یک روز جدیدن هیچوقت یک روز قدیمی شروع نمیشه!!!!
به اونهایی که این روزها ندارن فکر کردی؟
نه منظورم صدقه دادنت نیست...بری 100هزار خرید کنی یک 100تومنی بندازی تو صندوق صدقه!!
اونهایی که هیچکس از نداریشون خبر نداره...
آره عزیز ...اونهایی که همینجان کنار دستت با کلی مشکل و دغدغه...اصلا فکر سال نو نیستن فقط فکر اینن طوری رفتار کنن آبروشون نره...
شاید یک دختر جوان که نخواد کسی از نداشتنش با خبر بشه
شاید یک پدر پیر که امسال رسیده به آخر خط...دغدغه خانوادش فکر و خیالش گرفته...
شاید یک مادر رنجور که مونده چطوری جلوی مهمونهاش آبرو داری کنه...

حالا حرف دلم با شماست...که شاید از نظرت هر کسی اختیار مال خودش داره...
عید و سال نو تازه کردنه ظاهر نیست...
سبقت گرفتن تو خرید بهترین "مارک" نیست
سال نو همون روز جدیدی که داری شروع میکنی...هیچ اتفاق خاصی نمیفته اما...
روز جدیدی که قراره یک راه جدید شروع بشه...
قراره یک تغییر توی شخصیتت بدی...تا بهتر از اینی که هستی بشی...
سال و روز جدیدی که قراره تو یک قدم بیشتر به "انسانیت" نزدیک بشی...

و یک چیز فراموش نکن...
هیچکسی تو خلوت خودش به انسانیت نرسیده...
انسانیت از تعامل با بنده های خدا و محک خوردنت بدست میاد...
خیلی کوچکتر از اونیم که بخوام نصیحت کنم...همه چیز حرف دل بود که داشت سنگینی می کرد و تاب گفتن داشت...
حالا یکم با خودت خلوت کن..مطمئنم یک راه حل براش پیدا میکنی...
آره یک راه حل برای کسایی که از حال و اوضاعشون خبر داری
شاید اگه تو هم خودت برسونی همپای اونها کمتر "فقر" اونها به چشم بیاد...
پنهونی کمک کردن هم فکر خوبیه...طوری که اگه با دست راستت کمک کردی...دست چپت خبر دار نشه..
یک قسمت دیگه هم هست...مادیش گفتم معنویشم بخون:
امسال به جای خرید کلی لباس نو به خودمون قول بدیم یک دل خسته رو نو کنیم...شاید با نشکستنش شاید با دل دادن به غم هاش...شاید یکی پر بغضه و محتاج یکی که درکش کنه...
شاید یکی دلش از عشقهای زمینی رنجیده...میتونی سنگ صبورش باشی..میتونی بهش ثابت کنی هنوز هم آدم های خوب هستن...بهش ثابت کنه تا برگرده به زندگی
یک گره باز کن از غمهای یکی...اونوقت ببین هم خودت رسیدی به آرامش هم طرف مقابلت
شاید بازهم داری آزمایش میشی...بخند به خدا بگو بازهم از پسش برمیام
راستی مواظب باش
خدا اونجاست...ببین ...اون بالا...
داره میبینه...از خودش بخواه کمک میکنه
بازهم مثل همیشه...دعا فراموشت نشه...التماس دعا
یا حق...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

یک لحظه بیندیش...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

کاش یاد بگیریم...

کاش یاد بگیریم هر روز که از خواب بیدار شدیم

قرارمون با خودمون این باشه دل کسی رو نرنجونیم...مخصوصا اونایی که میدونیم براشون عزیز هستیم...

کاش...:((((


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

بدون شرح...

خانه ما دیوار ندارد

می توانی بیایی

گاهی سر بزن

نترس گرسنگی ما واگیر ندارد !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

دل نوشته ساکار"تو را ذره ذره تمنا دارم..."

می خواهم پر بگشایم...پرواز کنم تا آنجا که افق با دریا یکی می شود...

انجایی که تو به نظاره نشسته ای...انجایی که تو چشم به راه منی...

انجا که اغوش گشوده ای...

سراسر آرامش تویی

سراسر امید تویی

بگذار تمام داشته هایم را از کف بدهم...هنوز تو را دارم حتی اگر تنهاترین شوم...

هنوز تو کنارم هسنی و این یعنی تمام دنیا از آن من...

اغوش بگشا...گرمای حضورت را به دنیا نمی دهم خدای مهربانم...

تو را ذره ذره من تمنا دارم...تو را من ذره ذره محتاجم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

دل نوشته ساکار"امشب آمد..."

امشب آمد...

روزها منتظر آمدنش بودم و امشب آمد

آمد اما دیر آمدانقدر دیر که با گامهای لرزان خودم را به او رساندم...آخر دیگر توان از پاهایم ربوده شده

اما بازهم آمدنش جانم را تازه کرد...

راست گفتی آمدنش برای عشق بازی من با توست...و چقدر شیرین امشب مرا به آغوش کشیدی

"بارانت" آمد...

تا چندی زیرش بنیشینم 

قطرات سردش روحم را جسمم را جانی دوباره بخشید...

روزها بود که مرده بودم

می دانم برای قلب من او را فرستادی...تا خاموش کند آتش جانم را...

بازهم همه خوابیدند و هیچکس غصه هایم را ندید اما تو تا صبح بر بالینم نشستی تا تنها نمانم...

بارانت را فرستادی تا بگویی هنوز هستم...ناامید مشو...

امشب برایت قصه گفتم...قصه ی تمام روزهایی که وجودم را به تاراج برد...

قصه از تمام انهایی که تنهایم گذاشتند و امدن پیش تو...میدانم جای آنها خوب است اما من اینجا دلتنگشانم

فاصله ی بینمان فاصله ی دو دونیاست...

امشب آمدی به بالینم...بمان نرو...

به بارانت بگو بند نیاید...هنوز دلم تنگ است

بگو ببارد تمام غم ها را از جانم بشوید و با خود ببرد

بگو ببارد بند نیاید...هنوز قصه هایم مانده...

بگو ببارد...هنوز دلم تنگ است

دلم به اندازه ی تمام زمینت تنگ است...

امشب آمدی...اما تو را به حق خدا بودنت بمان خدای من...

بمان نرو...میترسم از این ظلمت...امشب به آغوشم بکش و برایم بگو تو دیگر تنهایم نمی گذاری...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

ارزش یکبار خوندن رو داره....

فیلمش دیدی؟!!!!(دموکراسی تو روز روشن)

نه اشتباه نکن نمیخوام نقدش کنم...اصلا هم کاری با درست و غلط بودن خیلی از صحنه هاش ندارم...اما از حق نگذریم چندتا جمله ی خیلی ناب توش هست...

من که بارها دیدمش و لذت بردم به خاطر همون چندتا از دیالوگش

پیشنهاد می کنم یک بار ببینیش

ناب ترین جمله ای که توش شنیدم و این روزها شده آفت خیلی از کارهای ما...اونجایی که یکی افتاده به جون تمام کارهای خوبش و شروع کرده به شمردن که این کار کردم اینطوری بودم در حق یکی این لطف کردم با یکی اینطوری ساختم....

بهش میگن:صبر کن یکم آرومتر تو این دنیا هیچکس در حق هیچکس لطفی نمیکنه همه فقط یک نمونه آزمایشگاهین...فقط داری آزمایش میشی...خوب بودی برای خودته که باعث پرورش روحت میشه که از اصل خودت عقب نمونی ...بد هم که باشی بازهم خودتی که وجود خودت و ارزشهات میسپاری دست فراموشی....

گاهی فکر میکنیم اونیکه زمین خورده داره آزمایش میشه...یکمم از این زاویه نگاه کنیم شاید ماییم که با قرار گرفتن سر راه اون بنده ی خدا داریم آزمایش میشیم...

همیشه سعی کردم اول به خودم سخت بگیرم تا توی دل نوشته هام از بی انصاف بودن مبرا بشم الان هم باز حرف اول به دل خودم میگم و می خوام از هر طرف به این موضوع نگاه کنم...

چقدر شیرینه اون زمان که هر کاری کردیم از همون سلام صبحگاهی به اطرافیانومون به جای اینکه به چشم وظیفه یا لطف در حق دیگران بهش نگاه کنیم یک هدف داشته باشیم...نشوندن لب خند روی لبهای اونیکه اون بالاست..."محبت برای رضای خدا"

به قول معروف به جای نمک گیر کردن مردم به این فکر کنیم...به این خوب بودن احتیاج دارم برای پرورش روح خودم ...برای بزرگ شدن روح خودم...برای اینکه برسم به جایی که دلم بشه اندازه ی یک دریا و پیش روم فقط یک چیز باشه..."خود خدا"....

اما

اما

اما

قول دادم بی انصافی نکنم توی حرفهام...

پس این قسمتشم بخون بعدش قضاوت کن تا بتونی به یک نتیجه برسی...

ادم هایی که همیشه با محبت باهات برخورد میکنن ...از هیچ کاری فروگذار نیستن تا بتونن شادت کنن...همین ادمها می تونن "بد" هم باشن...اگه "خوب بودن" انتخاب کردن...محبتها و خوبیها رو نذاریم به حساب ضعیف بودنشون یا مجبور بودنشون...

نه مجبورن...نه ضعیفن...

فقط خیلی تنهان...تعجب نکن گفتم خیلی تنهان

میدونی چرا تنهان؟

چون عاشقن....

و میدونی وجود عاشق چطوریه؟

یک قالب محکم...اما یک قلب نازک و شکننده

اگه اونیکه همیشه شاد بودنت خواسته باشه هر کاری کرده تا تو رو خوشحال کنه یک نیت دیگه غیر "رضای خدا و مورد آزمایش خدا" قرار گرفتن رو هم داشته باشه...

دوست داشتن تو...

اره دوست داشتن تو... تا تو بخندی تا با خندیدن تو دلش آروم بشه

اینجاست که میگم...مواظب باش به بیراهه نری

اینجاست که بهت میگم مواظب باش دلش نشکنه...اگه بشکنه ظاهرش سرپا میمونه اما تمام وجودش "فرو" میریزه....

اینجا حرفی از حق الناس و حساسیت خدا نزدم می خوام اونو بسپارم به خودت...اینجا حرف دل بود...حرف از به کمال رسیدن بود...

حرف واسه گفتن زیاده اما...میخوام چندی سکوت کنم...یکم با خودم حساب کتاب کنم ببینم اگه از فردا که چشمام دوباره به روی زندگی باز شد بخوام با این طرز فکر به تمام زندگیم نگاه کنم باید چیکار کنم؟...

سعی کردم منصفانه حرف بزنم تا نه کامل حق با تو باشه و نه کامل حقی ازت گرفته بشه

حال قضاوت کن برای من نه...برای خودت...وجود خودت ببر به دادگاه...هم از این طرف هم از اون طرف به همه چیز نگاه کن...

اگه می خوایم شاهد تغییراتی باشیم اول از همه باید از خودمون شروع کنیم...

اگه خوندی یه چیزی ته دلت لرزید...یه راه اشتباه رفته رو برگشتی...فقط یه خواهش دارم...دعا کن خدا راضی باشه از هممون...

یا حق

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

زبان خامه ندارد سر یبان فراق...

امشب تفالی به حضرت حافظ زدم...چقدر زیبا حرف دلم،سوز نهانم را به تصویر کشید...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

کدمین چشمه سمی شد که...

کدامین چشمه سمی شد ، که آب از آب می ترسد ؟
و حتی ، ذهن ماهیگیر ، از قلاب می ترسد

کدامین وحشت وحشی ، گرفته روح دریا را
که توفان از خروش و موج از گرداب می ترسد

گرفته وسعت شب را ، غباری آنچنان مبهم
که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می ترسد

شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح
مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب مي ترسد

فغان ، زین شهر کج باور ، که حتی نکته آموزش
زافسون و طلسم و رمل و اسطرلاب می ترسد

فضا را آنچنان آلوده ، دود نفرت ونفرين
که موشک هم ، ز سطح سکوی پرتاب می ترسد

طنین کار سازی هم ، زسازی بر نمی خیزد .
که چنگ از پرده ها وسیم ، از مضراب می ترسد

سخن ، دیگر کن ای بهمن ! کجا باور توان كردن
که غوک از جلبک و خرچنگ از مرداب می ترسد

شاعر:بهمن رافعی

ارسالی از طرف یک دوست...

دل نوشته ی ساکار برای این شعر:

زمانیکه که این شعر را خواندم انچه که قلب شاعری را به وضوح به درد اورده بود تا مغز استخوانم احساس کردم...چون رسیده ام به روزگاری که  حتی از سایه خویش هم وحشت دارم

هر انچه که فکر کردم که چه بر سرم امده که رسیدم به این نقطه تنها به یک پاسخ رسیدم...

ان زمان که دوست داشتن هایمان رنگ "وظیفه" پیدا می کند...

عشق هایمان به جای آرامش رنگ "تنها گذاشتن" را می گیرد...

ان زمان که معنا و مفهموم عاشق بودن را به جای عروج روحمان در "نیازهای پست زمینی" خلاصه می کنیم...

ان زمان که سراغ تردیدها و شبهات می رویم...

ان زمان که "خویشتن خویش " را فراموش میکنیم که خدا ما را از فطرت خویش خلق کرد اما چه زود فراموشمان شد  خدا ناظر بر حق تمام روزهای ماست...فراموشمان شد باید انسان باقی بمانیم و اگر عشقمان حقیقی نباشد از انسانیت به ادمیت می رسیم...

اری این روزها میترسم حتی از پلک گذاشتن روی هم و حتی عالم خواب هم می ترسم وقتی حقیقتی که دنبالش رفتم اما ماندم در تاریکی این دنیا....

چشمه های خویشتنمان سمی شده...وجود خویش را از یاد برده ایم...



+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

خواهشمندم لطفا کامل بخوانید و انتشار دهید تا بگوش تمام هموطنان برسد...

دوستان عزیزم از من خواستند که این مطلب را در وبلاگ بگذارم و خواهشمندم شیر کنید تا به گوش تمام هموطنانمان برسد...

با سلام، با توجه به گراني شديد تنقلات مرسوم عيد، جمعي از هموطنان تصميم گرفته اند براي حفظ آبروي خانواده هاي كم

درآمد و مبارزه موثر با محتكران، سال نو را بدون خريد و مصرف آجيل جشن بگيرند.

 حرف ساده است . بیاییم امسال آجیل نخریم و یک نوشته قشنگ روی سفره هفت سینمون ، میزمون بزاریم که برای چی اینکارو کردیم . اگر کسی دوست داشت ( دوست داشت بدون هیچ اجباری ) میتونه معادلشو به افراد نیازمند اطرافش یا مثلاً به زلزله زده هایی که یک زمستون وحشتناکو گذروندن کمک کنه تا اونها هم یه کمی عید داشته باشن یه کمی مرهم آلامشون باشیم یه کمی "بگیم" هموطن ما کنارت هستیم . نه اینکه با یه نوشته توی فیس بوک ... با گفتن 4 تا جمله توی جمع ابراز هم دردی بکنیم . میتونیم با پولش مواد خوراکی ، لباس ، یا هر چیز ضروری دیگه تهیه کنیم و ببریم دم خونه یه آدم زحمتکش که روزگار نامرد دستشو خالی کرده ، زنگو بزنیم و بزاریم پشت در و بریم . اگر هم دوست نداشتیم پولشو بزاریم جیب خودمون

بعضی ها فکر میکنن : مگه میشه! عیده! آبرومون...! ... ... ... ما که فکر میکنم میشه و قشنگتر هم هست . آبروی آدم به اینه که انسان باشه . آبرویی که بند 4 تا تخمه و آجیل باشه همون بره بهتره .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

کودکی...

کاش لا به لای تمام مشکلات ما ادم بزرگها ذره ای به یاد شما بودیم...

که باید کودکی کنید

که باید در حداقل رفاه بزرگ شوید

اگر قرار است اینده ای پر از مشکل داشته باشید انصاف نیست از همین

روزهای کودکی سختی کشیدن را بیاموزید...

نه انصاف است و نه عدالت...

ساکار-دلتنگ...:(((

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

خدا را در نگاه چه کسی دیدی؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

گاه بهانه ها بی بهانه ات می کنند برای زندگی...

میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من به باران بی امان بگو

دل اگر دل باشد

آب از آسیاب علاقه اش

نمی افتد .....
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

گاهی باید بعضی از حرفها برای نگفتن باشد...

یک فکر بلند٬ ویک سخن عمیق٬در اندیشه هایی که شایستگی فهم آن را
ندارند٬به چه صورت مضحکی تجلی می کند و مسخ می شود.

برای کسانیکه که سخنان تو را نمی فهمند خودت را به رنج مینداز...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

تنهایی های خدای من...

"وقتی این متن را خواندم چیزی ته قلبم لرزید...شاید فراموشم شده بود خدایم برای عاشق شدن مرا افریده اما من تنهایش گذاشتم...اما او هر بار بازهم صبوری می کند..."
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان.و آن ۱۱ رکعت است.
بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
×××××××××××××××××××××
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

بهترین رابطه ها....

بهترين رابطه!

درعصر يخبندان، بسياري از جانوران يخ زدند و مردند.
خارپشتها که سختي دوران را دريافته بودند، تصميم گرفتند تا با نزديکي به هم، خود را حفظ کنند.
وقتي به هم نزديک مي شدند، گرم مي شدند، ولي خارهايشان زخميشان مي کرد و عذابشان مي داد. و وقتي از هم دور مي شدند، از سرما يخ مي زدند و مي مردند.
بناچار مجبور بودند انتخاب کنند:
يا خارهاي دوستان را تحمل کنند
يا در تنهائي يخ بزنند و نسلشان نابود شود
بهتر دانستند که جمع شوند و گرد هم بيايند
آموختند با زخم هاي کوچک نزديکان زندگي کنند
چون گرماي وجوديشان ارجمندتر بود
اينگونه بود که توانستند زنده بمانند
بهترين رابطه، آن نيست که اشخاص بي عيب و نقص گرد هم بيايند
بلکه آن است که هرکس بياموزد خوبي هاي ديگران را ببيند و با بدي هايش کنار بيايد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

روزی که ادمی خودش را از دست بدهد...

امان از ان روزی که بگذاری وجودت را از تو بگیرند...

ان روز است که رسیده ای اخر خط...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

راستی عشق چیست؟...

عشق، اگر چه می سوزاند، اما جلای جان نیز هست. لحظه ها را رنگین می کند. سرخ. خون را داغ می کند. آفتاب است. فراز و فرود جان. کوهستانی افسانه ایست. کشف تازه ای از خود در خود. ریشه های تازه در قلب به جنبش و رویش آغاز می کنند. تا کی جای باز کند و بروید و بماند، چیزی ناشناخته است. چگونه اما عشق می آید؟ من چه می دانم؟ نسیم را مگر که دیده است؟ غرش رعد را چه کسی پیش از غرش شنیده است؟ چشم کدام سر، تاب باز نگاه آذرخش داشته است؟ از کجا می روید؟ در کجا جان می گیرد؟ در کدام راه پیش می رود؟ رو به کدام سوی؟ چه می دانم؟ دیوانه را مگر مقصدی هست؟ بگذار جهان بر آشوبد!

«رمان کلیدر/ محمود دولت آبادی»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

دریغا بیگانگی...

دریغا بیگانگی.
اما آدمیزاد را مگر تاب و توان آن هست که از هر کس و هر چیز ببُرد؟ دمی شاید؛ یا روزی و ماهی شاید به اراده چنین کند. اما سرشت او چنین نیست. پیوند می یابد و می پیوندد. جذب می شود. شوق یگانگی. خود را به دیگری بست می زند. خود را به دیگری می سپرد. خود از آن او، او از آن ِ خود. می خواهد، پس خواها دارد. خواها دارد، پس می خواهد. هست، پس چنین است. مگر نباشد تا نپیوندد. مگر بمیرد.

«رمان کلیدر/محمود دولت آبادی»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

زمانی که برسی به بیخودی خویش...

اندیشیدن به اندیشیدن دیگران؛ ترسیدن از اندیشیدن دیگران درباره ی تو؛ این حد بی خودی است. که تو در خود چندان جلف و سبک شده ای که بیم داری از این که دیگران چگونه به تو خواهند اندیشید، هم از این رو هیچت در اندیشه نیست جز اینکه به طبع دل دیگران خود را برقصانی و بچرخانی. پس بی خود شده ای. از آنکه نقطه ی اطمینان در خود را گم کرده ای، از دست بداده ای و به اسارت داوری های این و آن در آمده ای. و این تو نیستی دیگر که گام بر می داری و سلام می گویی.

«رمان کلیدر_ محمود دولت آبادی»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

ادمی....

هر آدم نهری است که کله به خاشاک و سنگ می کوبد و راه خود می رود؛ همهمه و آوای دیگر نهرها نه که راه او برگردانند، بلکه آهنگش را کندتر یا تندتر می کنند.
که هر آدم جهانی است. نه مگر که در هر آدم روانی می جوشد؟ و چیست روان در تن؟ بازتاب غریوی در دالانی هزار خم. گم. دور. نالان. خروشان. تار. ناپیدا. ناشناخته. خاموش. ژرف. باژگون شونده. فورانی و بی امان. به کشمکش و پیچ و تابی دایم. نهفتی از آشوب و غوغا.

«رمان کلیدر/ محمود دولت آبادی»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

بدون شرح

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

مرحوم حسین پناهی...


اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

پله پله تا خدا...

دوستان عزیز لطفا به این سایت سر بزنید...

خواهش میکنم...

www.childf.org

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر