حرفهایی برای نگفتن...

حرف آخر باران : زمین را شستم دوباره آغاز کنید...

نایب زیاره من باش...(پست ثابت)



این روزها تنگ هر غروب دلم پر می کشد تا آسمان حرمت...

این روزها به آزادی کبوترانت که با اشتیاق بال می گشایند و آزادانه پرواز می کنند حسودیم می شود...

این روزها

این روزها

کاش تنگ هر غروب تا سپیده دم من آنجا بودم...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

حرف آخر...

شاید این آخرین دست نوشته ی من باشد به دلیل مشغله ی زیاد مدتهاست که وبلاگ به صورت نیمه تعطیل درآمده است و تصمیم گرفتم در فرصتی مناسب دوباره شروع به نوشتن کنم و تا آن روز وبلاگ تعطیل می شود ...اما قبل از رفتن می خواهم چند خطی از تجربه های ناب این روزهایم بنویسم

اول از همه سپاس از دوستان و بزرگوارانی که ذوق نوشتن مرا تشویق کردن و از من خواستند دل نوشته هایم را به صورت شعر به رشته ی تحریر در بیاورم اما خب شاعر بودن سخت است و لطف دوستان به بنده بسیار شاید در آینده ای نه چندان دور طبع شعر من هم بهتر شد :)

و بعد هم عذرخواهی از قلب رئوف و مهربان عزیزانی که گاه با خواندن دلنوشته های غمگین من قلبشان رنجید و از اینکه اندوه را در کلام و روح من می دیدند عذاب می کشیدند ...عزیزی که دل به لبخند من بسته وغم مرا طاقت نمی آورد...امیدوارم لایق بخششان باشم :)

هوای دل انگیز پاییز و نم نم باران انسان را به وجد می آورد حسی شبیه به تولدی دوباره...

مدت هاست به دنبال راهی بودم برای آرامش پیدا کردن قلبم برای محکم شدن باورهایم و آن را تنها در یک چیز یافتم "ایمان "

ایمان به اینکه  روزی جایی چیزی به نحویی ...بالاخره راهی و گشایشی هست

ایمان به اینکه دنیا مجموعه ای از سختیها و آسایش ها در کنار هم است باید صبور بود چه در سختیهایش چه در شادیهایش...

ایمان به قدرت خدا ایمان به حضور خدا ایمان به عشق خدا که از همه چیز مهمتر است...ایمان به اینکه همیشه حکمتی است باید به خدا اعتماد کرد...

گاه نمی رسی به آنجایی که طلب کرده ای اما آنقدر بخشنده است که بعدها میفهمی قرار بوده تو را برساند به نقطه ای بهتر...

گاه از کلام آدمها از بدیهایشان از کارهایشان می رنجی و می ترسی اما آنقدر بزرگوار است که بندگان فرشته صفتش را سر راه تو قرار می دهد تا به تو بگوید هنوز هم هستند بندگانی که خدا در باورشان است نه در کلامشان...

آری این روزها خدا در قلب کسانی دیدم که هیچ شکستن دلی را طاقت نمی آورند برای رنج انسان ها سینه سپر کردند با این که خود پر از رنج بودند...خدا را در قلب این انسان ها دیدم که قلبشان به سان کودکیست ساده و بی ریا ... قلبی ساکار داشتند...

خداوند را در قلب کسانی دیدم که  به قضاوت دیگران ننشستند پرده پوشیدند بر خطاهای دیگران و بر خود سخت گرفتند...آنان که بی چشم داشتی دستی را گرفتند و از چاه بیرون کشیدند به جای آنکه بر سر چاه بایستند و نماز بخوانند و بگویند خدایا ما را مثل اینها نکن...

خداوند را در قلب کسانی دیدم که بی توقع مهربان بودند و عشق ورزیدند و تمام اندیشه آن ها از صبح تا به شب این بود قلبی را رنجیده خاطر نکنند...

خداوند را در قلب کسانی دیدم که می توانستند "مچ" بگیرند اما "دست" گرفتند و یاری کردند...

روزهای زیادی گذشت که در آن انسان هایی بر سر راهم قرار گرفتند که از آن ها درس انسانیت آموختم ...از همان دخترک  و پسرک گل فروش گرفته تا انسان هایی با رنج هایی بزرگتر و ظاهری شادتر ...اما خدایشان از خدای باورهای من قشنگتر و بزرگتر بود...آن ها خدا را در لابه لای روزهای سختشان پیدا کرده بودند و عاشقش شده بودند نه مثل من که خدا را از مذهب پدرم به ارث برده بودم ...

"خداوند را در قلب کسی دیدم که در خلوت خود برایم دعا کرد و گریه کرد اما گرفتگی صدایش  و سرخی چشمانش را گذاشت به حساب سرماخوردگی تا من خنده ی لبانم محو نشود همان محب خدا که فقط برای آرامش قلب من بی توقع در حقم مهربانی کرد و از کلام غمگین من رنجید زیرا که با خنده های من بی توقع شاد شد..."

خداوند را در قلب عزیزانی دیدم که به من می گفتند "شب های قدر دعا می کنم خدا اول قلبی بزرگ به من بدهد تا آنان را باعث اندوهم شده اند را ببخشم و بعد از خدا می خواهم همین بزرگی قلب را هم به اطرافیانم بدهد تا آنان نیز مرا ببخشند زیرا که تا نبخشم و بخشیده نشوم به خدا نخواهم رسید..."

سخن من با توست بزرگوار...هر چقدر مشکلات بزرگتر شد تو ایمانت را محکمتر کن خدا هنوز زنده است و زنده می ماند ...

و در نهایت به خاطر بسپار...

فکر و اندیشه ی بد جز صاحبش کسی را به هلاکت نمی رساند پس مترس خدا حافظ توست...

ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت بگیریم نه با هر قیمتی زندگی کنیم...

رشته ای بر گردنم افکنده دوست...می کشد هر جا که خاطر خواه اوست...

التماس دعا- یا علی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

به خداوند اعتماد کن


به خداوند اعتماد کن
گاهی بهترین ها را بعد از تلخترین تجربه ها به تو می دهد...
تا قدر زیباترین چیزهایی را که به دست آورده ای را بدانی
گاه بهترین انسان ها را بعد از سختیهای فراوان سر راه تو قرار می دهد...
تا دوستیشان را قدر بدانی
به خداوند اعتماد کن
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

خواستگاری پسر نوح از دختر هابیل...


پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد : ''نه'' ، هرگز همسري ام را سزاوار نيستي ، تو با بدان بنشستي و خاندان نبوتت گم شد.تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي . خدا را ناديده بگرفتي و فرمانش را . به پدرت پشت كردي ، به پيمانش و پيامش نيز. 


غرورت ، غرقت كرد. ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوه ها !

پسر نوح گفت: اما آن كه غرق مي شود ، خدا را خالصانه تر صدا مي زند ، تا آن كه بر كشتي سوار است . من خدايم را لابلاي توفان يافتم،در دل مرگ و سهمگيني سيل.

دختر هابيل گفت : ايمان، پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي ،هر كفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو بدان رسيدي ، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.

پسر نوح گفت :آنها كه بر كشتي سوارند امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود. اما من آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم.خداي من چنان خطير است كه هيچ طوفاني آن را از كفم نمي برد.

دختر هابيل گفت:باري، تو سركشي كردي و گناهكاري . گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت :شايد آنكه جسارت عصيان دارد ، شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد آن خدا كه مجال سركشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!

دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و گفت: شايد. شايد پرهيزگاري من به ترس و ترديد آغشته باشد. اما بهرحال نام عصيان تو دليري نبود. دنيا كوتاه است و عمر آدمي كوتاه تر. این مجال اندک محل اینهمه آزمون و خطا نيست، که فرصت کم است و راه صعب است.

پسر نوح گفت :'' به اين درخت نگاه كن.به شاخه هايش. پيش از آنكه دستهاي درخت به نور و روشنایی برسند، پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند . گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي و ظلمت عبور كرد. ''.

من اينگونه به خدا رسيدم. لیک، راه من راه خوبي نيست، پر مخاطره است و بس دشوار، راه تو زيباتر است و امن تر، راه تو مطمئن تر است.
پسر نوح اين بگفت و برفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش كرد و وی از دیدگان بدور شد. دختر هابیل سالیانی بس طولانی است كه منتظر است و چشم در راه، و سالهاست كه با خود می پرسد: 
''آيا همسريش را سزاوار بودم....''،!

'' برگرفته از كتاب من هشتمين آن هفت نفرم - عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

ای رفیق روزهای گرم و سرد/سادگی هایم به سویم بازگرد

 پا به پای کودکی هایم بیا 
 کفش هایت را به پا کن تا به تا

 قاه قاه خنده ات را ساز کن
  باز هم با خنده ات اعجاز کن

 پا بکوب و لج کن و راضی نشو
 با کسی جز عشق همبازی نشو
 
 بچه های کوچه را هم کن خبر
 عاقلی را یک شب از یادت ببر
 
 خاله بازی کن به رسم کودکی
 با همان چادر نماز پولکی
 
 طعم چای و قوری گلدارمان
 لحظه های ناب بی تکرارمان
 
 مادری از جنس باران داشتیم
 در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره دنیای ما

قهرمان باور زیبای ما

 قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ

 غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت

هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود

ثروت هر بچه قدری تیله بود
 
 ای شریک نان و گردو و پنیر !
 همکلاسی ! باز دستم را بگیر

 مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
  آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟
 
 حال ما را از کسی پرسیده ای؟
 مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
 
 حسرت پرواز داری در قفس؟
 می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
 
 سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
 رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟
 
 رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟ 

آسمان باورت مهتابی است ؟
 
 هرکجایی, شعر باران را بخوان
  ساده باش و باز هم کودک بمان
 
 باز باران با ترانه ، گریه کن !
 کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
 
 ای رفیق روز های گرم و سرد
 سادگی هایم به سویم باز گرد

شعری لطیف و زیبا از دکتر مجدالدین میرفخرایی، متخلص به گلچین گیلانی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

دلا معاش چنان کن...


دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای ...فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد...

هیچگاه مپندار آنان که گذشته ای بد را داشته اند دیگر نمی توانند آینده ای روشن داشته باشند...گاه آنکه ظلم می کند و راهی را به اشتباه می رود ظلم در حق خود می کند اما با این وجو بازهم سبب شری برای بنده ای نشده است...

اینان هستند که معاش چنان کرده اند که میلغزد پاهایشان اما بازهم در آسمان فرشته ای دست به دعاست تا بازگردند به فطرت پاک خلقتشان...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد / جان ها فدای مردمان نیکو نهاد باد


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

دلنوشته ساکار "درد است..."

گاه پر می شویی از حرفهایی برای نگفتن...آن زمان که نمی توانی حال و هوای دلت را وصف کنی...

نمی توانی از بغضت بگویی...از صحنه هایی که رنجت داده با همان توصیف سخن بگویی...نمی توانی

سکوت میکنی...اما با همان سکوتت قضاوتت می کنند

"عرض تسلیت برای عزیزی که امروز شاهد آرمیدن پدرشان برای همیشه بودند...و درد آنجاست برای دختری بی پدر شدن یعنی بی پناه شدن حتی اگر تمام ادمهای دنیا تکیه گاهش باشند..."

درد است پر باشی از گفتن اما حرفهایت از جنس نگفتن باشند...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

حرف دل ساکار...





میدانم که این شعر قبل در وبلاگ ثبت شده است ،اما امشب این شعر از طرف من تقدیم به بارگاه ملکوتی امام رضا شد...حرف دلی بود با ایشان...کاروانی از دوستان عزیزم امشب مهمان ایشان هستند و قلب من همراه آنان پرواز کرده و در کالبدم نیست...ساکار


شنیدم که: چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ ، تنها نشیند به موجی

رَود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم ، آنجا شتابد

که از مرگ ، غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی زآغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد...


"تو دریای من بودی آغوش بگشا که این قوی زیبا میخواهد بمیرد...ساکار"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

شوخی نیست شاه بودن...شاه زندگیت باش


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

هنوز داشته هایی داری...


اگر تمام داشته هایت را هم از دست دادی باز هم ایمان داشته باش تا لحظه ی آخر چیزی هست برای تلاش کردن چون زمانی عمر تو به پایان می رسد که در این دنیا دیگر کاری برای انجام دادن نداشته باشی...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

صبحت را با اندیشه ای زبیا آغاز کن هنوز زنده ای...

تنها زمانی می توانی احساس خوشبختی و سبکبالی کنی

که آرامش و شادی را به قلبهای خسته ای باز گردانی

حتی اگر آن قلب ها تا چند صباح کوتاهی بیشتر زنده نباشند...

"بخشیدن احساس آرامش و شادی به دیگران بدون انتظار بازگشت"

امتحان کن...

امتحانش رایگان است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

یک لحظه بیندیش




مسئولیت کارهایت احساست و حرفهایت را برعهده بگیر...
ممکن است شخصی با سخنی و حرکتی از تو سرنوشتش تغییر کند...
تنها آن زمان  که مسئولیت احساساتت را بر عهده گرفتی می توانی ادعا کنی شجاعت داشته ای...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

تلاش






آن زمان که خسته و نا امید شدی برخیز و به یاد بیاور
آنان را که از زمین خوردنت به تو می خندند
و آنان را که هنگام موفقیتت با تو می خندند...
اندوهت و خاطرات تلخت را به باد بسپار و
دوباره تلاش کن...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

جا مانده در خاطراتم...

جا مانده است...

چیزی... جایی ...

که هیچ گاه دیگر...

هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

دلنوشته ساکار "بعضی از آدمها...دوست یا...!!"

بعضی از آدم ها...

بعضی ها عاشق هستند...عشق را می توانی در تک تک رفتارهایشان ببینی ...

همان آدم هایی که بدون اینکه آویزانت شوند بدون آنکه برایت غمی بوجود آورند بی صدا به زندگیت می آیند بی ادعا هم می روند...اما در این آمدن و رفتنشان برایت هزاران خاطره ی شیرین به جا می گذارند...

اگر بدانند غمی بر قلبت سنگینی می کند برایت سنگ صبور می شوند...

اگر بدانند گره ای در کارت افتاده است بی آنکه متوجه شویی کمکت می کنند و آرامشت را باز می گردانند...

اگر بدانند امیدت را از دست داده ای و دچار روزمره گی شده ای با تشویق استعدادها و تواناییهایت تو را دوباره به چرخه ی زندگی باز می گردانند...

بارها خطاهای تو را میبینند و هر بار در دل فقط برای بازگشتت به سمت خدا دعا می کنند...

حتی در خلوت خود برایت اشک می ریزند و برای شادیت آرامشت به درگاه خدا دعا می کنند...

این آدم ها بی توقع می آیند و بی ادعا می روند...

این آدم ها "دوستان خدا" هستند ...قلبی عاشق دارند وجودشان در زندگیت غنیمت است...

آنها چراغهای زندگی هستندو با نور وجودشان به یاری دیگران می شتابند...

اما بعضی از آدم ها...نقطه مقابل اینها هستند

با سروصدا می آیند ...زخمهایی را برجای می گذارند و می روند...

آن زمان که محتاج حضورشان هستی حضور ندارند...

آن زمان که که از دردهایت برایشان سخن می گویی با دردی بدتر از قبل قلبت را می رنجانند...

حال دوست خوبم یک لحظه برگرد و به تمام اطرافت و تمام آنهایی که تو نقشی در زندگیشان داری نگاه کن...ببین کجا ایستاده ای؟عاشق هستی یا نه؟

میدانی حضورت باعث تغییر سرنوشت هر کدام از آن آدم ها می شود ؟

به نیکی باعث تغییر سرنوشت انسانهای اطرافت شده ای یا شرایط زندگی آن ها را بدتر کرده ای؟

شاید حتی با یک جمله هم  مسیر زندگی را تغییر دهی یا به نیکی یا به بدی...

تو تا چه اندازه چراغ وجودت نورانیست و وجودت برای زندگی انسانها غنیمت؟؟؟


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

کوچه...



بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم...ساکار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

دل نوشته...



وقتی نمی توانی حرف دلت را بزنی سکوت کن...گاه سخن گفتن همه چیز را خراب می کند...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

مرگ قو...


شنیدم که: چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد



شب مرگ ، تنها نشیند به موجی

رَود گوشه ای دور و تنها بمیرد



در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد



گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد



شب مرگ از بیم ، آنجا شتابد

که از مرگ ، غافل شود تا بمیرد



من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد



چو روزی زآغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد



تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد...

"تو دریای من بودی آغوش بگشا که این قوی زیبا میخواهد بمیرد...ساکار"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

قبل از اینکه یک مرده متحرک شوید بخوانید...

با آدم ضعیف تر از خودتون تا حالا پینگ پونگ بازی کرده اید؟ منظورم اینایی هستن که تازه راکت بدست شده اند و چند ساعتی مربی داشته
اند و تازه از استایل والیبال اومده اند تو تنیس روی میز (با راکت اسبک میزنند)
خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی میکنند ، نمیتونی ببریشون و اصلا هم مهم نیست مهارتت ! طرف عملا یه بازی دیگه میکنه و توهم زده که پینگ پونگ داره بازی میکنه...من و تو هم عملا تو این توهم وقتمون حروم میشه واتفاق بدتر اینه که وقتی با یه آدم حسابی میشینی پای بازی میبینی مهارتت خیلی کم شده و طول میکشه تا برسی به سطح بازی اصلی خودت!
اینها را نوشتم تا بگم حرف اصلیم را
وقتی با یه آدم کم فهم معاشرت میکنی یا آدمی که خودش را به نفهمی میزنه
وقتی با یه آدم خاله زنک دم به دم میشی
وقتی با آدم احمق دمخور میشی که قضاوتهای عجیب غریب و خرافی داره و تحملش میکنی ،
وقتی با یه آدم روبرو میشی که دغدغه هایش (مسکن ورستوران و لباس برند و(!...
دیگه انتظار نداشته باش که از حروم شدن وقتت غصه بخوری
از درجا زدنت هم خجالت نمیکشی
از تجمع برنامه ای نصفه عمل شده و کارهای نیمه تمامت هم ککت نمیگزه
از نخواندن آخرین مقاله تخصصی رشته ات، بهت بر نمیخوره
یا ندیدن فلان دانشمند و بلد نبودن مفاهیم بلند حافظ و مولوی و ....دردت نمیاره
داری بی غیرت میشی عزیزم
به مردنت ادامه بده
 یا مثل یه بزرگمرد از این وضعیت بیا بیرون و نذار زنده به گور بشی و بشی  یه مرده متحرک...

دکتر علیرضا شیری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

دیالوگی زیبا از فامیل دور و آقای مجری...

آقای مجری: واسه چی در ُ باز گذاشتی؟


فامیل دور: واسه بهار .از در بسته دزد رد می‌شه ولی از در باز رد نمی‌شه. وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش. فکر می‌کنه یکی هست که در ُباز گذاشتی دیگه. ولی وقتی در بسته باشه، فکر می‌کنه کسی نیست ُ یه عالمه چیز خوب اون ‌تو هست ُ می‌ره سراغ‌شون دیگه. در باز ُ کسی نمی‌زنه. ولی در بسته رو همه می‌زنند. خود شما به خاطر این‌که بدونی توی این پسته دربسته چیه، می‌شکنیدش. شکسته می‌شه اون در. دل آدم هم مثل همین پسته می‌مونه. یه سری از دل‌ها درشون بازه. می‌فهمی تو دلش چیه. ولی یه سری از دل‌ها هست که درش بسته ‌اس. این‌قدر بسته نگهش می‌دارند که بالاخره یه روز مجبور می‌شند بشکنند و همه‌چی خراب می‌شه.

آقای مجری: در دل آدم چه‌جوری باز می‌شه؟
فامیل دور: در دل آدم با درد دله که باز می‌شه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

بدون شرح...



+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

قضاوتم نکن ...




قضاوتم نکن دردهایی در نهان من است که فقط خدایم از آن خبر دارد...
همان دردهایی که روزی آمدند و روزگار من را تغییر دادند...
با چشمانی بسته مرا قضاوت نکن...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

عشق یعنی...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

دل نوشته ساکار"تمام شد اما تو تمامش نکن..."

تمام شد...
آنچه که ماه اکرام ایتام می خواندیمش تمام شد...
آتش اجاق ها ی نذری خاموش شد...
کودکان پایین شهر گوشه ی دروازه را باز گذاشته اندشاید هنوز چشم به راه غذاهای نذری هستند...
اما طفلی ها نمی دانند کسی در روز عادی به یاد آن ها نیست...
کاش که روزهای عادی برایمان دوباره عادی نشود...
کاش که هر روز در دل هایمان شوقی باشد برای شاد کردن دل های دیگران...
کاش که این بار به ثوابش فکر نکنیم ...بگذاریم دل هایمان به آرامش برسد...
کاش یکی باشد دوباره آتش اجاق های نذری را شعله ور کند...کودکانی هنوز چشم به راه هستند...

می دانم ثواب ماه رمضان بیشتر بود اما...!!!!!!!!!!!

(اگر دنبال شاد کردن دلی بودی بدون توجه به ثوابش یک سر به این لینک بزن)


http://www.childf.com/

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

دل نوشته ساکار"دوست داشتن..."

دوست داشتنت چقدر ریباست...

چقدر عاشقانه وجودم را تمنا می کنی...

چقدر سخاوتمندانه از هر آنچه که داری می بخشی آنهم وقتی تمام درها به رویمان بسته شده و همه ترکمان گفته اند...

چقدر مهربانانه خطاهایم را می پوشانی و دستانت را پناه میکنی آنهم وقتی انسانها خطاهایت را فریاد می کشند و تو را به محکمه ی "عدل" می برند...اما اگر عدل است چرا خودشان از خطا و اشتباه عاری نیستند؟

دوست داشتنت چقدر زیباست...

هر لحظه در اندیشه ای تا وجودمان را پرورش دهی...

چقدر زیبا با کلامت آرامش را به قلبمان باز می گردانی...

کاش که دوست داشتن ما هم شبیه دوست داشتن تو بشود خدای مهربانم...کاش

هر لحظه با حضورت قلبهای بی تاب را آرامش می بخشی آنهم وقتی همه جا ظلمت است تو با حضورت نور امید را در قلبم زنده میکنی...

دلتنگ هستم

دلتنگت هستم

دلتنگ

مثل طفلی جدا مانده از مادرش سرگردانم و نیازمند بودنت خدای من



+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

تنهایی های من و خدا...

خدایا از تجربه ی تنهاییهایت برایم می گویی؟

این روزها سخت مشتاق شنیدنشان هستم...

برایم حرف بزن تا دمی آرام به خواب روم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

عاشقانه های من و خدایم...

از خدا پرسيدم:


خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد : گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير.
با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد،
مهم اين نيست که قشنگ باشي ، قشنگ اين است که مهم باشي! حتي براي 1 نفر
مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن کني
كوچك باش و عاشق.. كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسي
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران...
زلال كه باشى، آسمان در توست

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

مرد یعنی...

در ذهن زنانه ی من ،مرد یعنی تکیه گاهی امن
یعنی بوسه ای از روی دوست داشتن .. بدون اندکی شرم

در ذهن زنانه ی من مرد یعنی کوه بودن .. پر از سخاوت .. پر از حیای مردانه
در کنار این ابهت .. لوس شدنهای کودکانه
در ذهن زنانه ی خوشبین من مرد یعنی دوست میدارمت
هر لحظه با من بودن
تو مردی .. من بی تو از تمام آفرینش بیگانه ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

حرفهایت و افکارت را از سه صافی رد کن...

"" حرف هاي خود را از 3 صافي رد کنيد ""

شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن، ميخواهم چيزي برايت تعريف کنم.
دوستي به تازگي در مورد تو ميگفت...

همسايه حرف او را قطع کرد و گفت: قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يا نه؟

گفت: کدام سه صافي؟
اول از ميان صافي واقعيت. آيا مطمئني چيزي که تعريف ميکني واقعيت دارد؟
گفت نه. من فقط آن را شنيده‌ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.

سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالي گذرانده اي. يعني چيزي را که ميخواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي‌شود.

گفت: دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.

بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نميکند، حتما از صافي سوم، يعني فايده، رد شده است. آيا چيزي که ميخواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم مي‌خورد؟

گفت: نه، به هيچ وجه!

همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال‌کننده است و نه مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني.

"راستی هر کدام از ماها تا چه اندازه با افکارمان دیگران را قضاوت کرده ایم نه با واقعیت های لمس شده...؟؟؟"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساکار یکتا  | 

مطالب قدیمی‌تر